خرید بک لینک
امروز یاد خاطره ای افتادم به مناسبت ماه رمضان تو برج میلاد یه نمایشگاه برگزار شده بود و شرکت ما هم توش شرکت کرده بود منم که بیکار بودم گفتم برم کمک بچه ها بالاخره اون جا هم دختر های زیادی می اومدن و می رفتن بچه ها هم محصولات شرکت توضیح میدادن منم هر از گاهی بهشون کمک می کردم بحث شماره دادن پیش اومد

برچسب: نویسنده: نگین کریمی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:40

وقتی که بچه بودم شروع کردم به نماز خوندن و کلاس های قران می رفتم و همیشه دوس داشتم به ادم ها کمک کنم این وضضعیت تا دوران دبیرستان ادامه داشت کم کم قران نخوندم بعد اون هم تو دوران دانشگاه نماز خوندن ترکر کردم اون زمان تفکراتم خیلی رادیالی بود اما وقتی که شروع کردم به کتاب خوندن خیلی روم تاثیر گذاشت

برچسب: نویسنده: نگین کریمی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:40

مختصر بخوام بگم ادمی ام که مذهب واسم مهم نیست خود ادم ها واسم مهم هستن سعی می کنم به عقاید دیگران احترام بذارم تا جایی که تو کار من دخالت نکنن نماز هم نمی خونم اما چهار چوب اعتقادی مخصوص به خودمو دارم که واسم مهم هستن مثلا تو این چهار چوب من سیگار نمی کشم کلا اهل دود نیستم حتی قلیان در خصوص راب

برچسب: نویسنده: نگین کریمی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 22:40

سلام خوبین این اولین نوشته منه که دارم تو وبلاگم میزارم در کل اولین وبلاگ زندگیمه تو این وبلاگ میخوام تجربیات شخصیمو بنویسم و اون چیزاهایی که تو ذهنم هستش نوشتن باعث میشه اروم بشم قبلنا تو گوشیم می نوشتم اما تصمیم گرفتم همه چیو بیارم رو وبلاگ 27 سال هم هستش و چند روزدیگه وارد 28 سالگی میشم به مرور در مورد خودم بیشتر توضیح میدم

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۶ساعت 3:18 توسط saman |

برچسب: نویسنده: نگین کریمی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 3:41

تولدم مبارک امروز 14 فروردین 1396 وارد 28 سالگی شدم روز تولد من با شمس الله تو یه روز با 1 سال اختلاف اون 1 سال از من بزرگتره زنگ زدم بهش و تولدشو بهش تبریک گفتم دیروز هم 13 بدرد بود رفتیم بیرون عصرش کلی بازی کردیم ازوسطی تا استوب هوا کلا تخلیه شدم خیلی خوب بود فقط اخرش مرضیه برگشت گفت تو. چرا با م

برچسب: نویسنده: نگین کریمی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 3:41

امروز تولدم بود دچار حس عجیب و غریبی شدم نمی دونم ناامیدی بگم عجز سردرگم که چه اسمی بزارم امروز هم گذشت اما برای فردا برنامه ریختم از این به بعد هم باید با برنامه ریزی عمل کنم با بچه ها عصر بیرون بودیم گفتم سانس اول تولدت بگیریم که یه عده اشون که فامیل بودن واسه شب دعوت کردم بیان و یه سریشونم نیومدن

برچسب: نویسنده: نگین کریمی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 3:41

بعد مدت ها ما به واسطه یکی از دوستامون با یه بنده خدایی دوست شدیم همه چیز هم روال طبیعی خودشو طی می کرد خلاصه دیشب که بهش پیام دادم (پیامک ) اینترنتش تموم شده جواب نداد و صبح گفته که خسته بوده و زود خوابیده خلاصه ما بهش پیام دادیم و گفتیم عصری میتونیم ببینمت (تو این یه هفته به دلیل کار هر دوتامون مخ

برچسب: نویسنده: نگین کریمی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 3:41

دقیق نمی دونم از چی بگم از اهنگ قدیمی و دلگیر خداحافظ جوانی من، گذر عمر تجربه از چی نمی دونم الان تنها چیزی که می دونم زندگی یه تار مو شده ازرشد و جوانی و وقتی که سفید میشه و قدر خودمونو بدونیم یا نه، تو اخر کار وقتی که برگردیم به گذشته نگا کنیم میخوایم ببینیم چه دستاوردی داشتیم نه اینکه چکار کردیم

برچسب: نویسنده: نگین کریمی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 3:41

امروز اتفاق خیلی جالبی افتاد برادرم زنگ زد بهم و بعد کلی سلام و احوال پرسی و اینا بهم گفت استخدامی اموزش و پرورش و یه نگا کن شاید شرایطش بهت بخوره و بتونی استخدام بشی و کم از این شهر به این شهر آواره بشی این جمله اخرش قشنگ از اون اولین خشت هایی که تا نوک برجک که درست کردم بودم زد خراب کرد و خبا

برچسب: نویسنده: نگین کریمی تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 3:41

صفحه بندی